سیری هاستوت در رابطه با همسرش پل آستر نوشت
به گزارش محفل، سیری هاستوت دو سال بعد از فوت پل آستر نویسنده مشهور، خاطراتش از مسیری که منجر به درگذشت همسرش شد را در چارچوب یک کتاب منتشر نمود.
به گزارش محفل به نقل از گاردین، 2 سال بعد از فوت پل آستر نویسنده مشهور و خالق «سه گانه نیویورکی» که 12 اردیبهشت 1403 در 77 سالگی و بر اثر سرطان ریه دار فانی را وداع گفت، همسر وی سیری هساتوت که خود نویسنده شناخته شده ای است، خاطرات خود از مراحل از دست دادن وی را در چارچوب یک کتاب منتشر نمود. این کتاب که با عنوان «داستان های ارواح: خاطرات سیری هاستوت» انتشار یافته توسط انتشارات اسکپتر ۵ می(15 اردیبهشت) به بازار آمده است.
در این کتاب سیری هاستوت سیری را که به فورت آستر منتهی شد به خاطر آورده و نوشته است: ابتدا تراژدی دوگانه ای رخ داد که خانواده را از هم پاشید و بعد از آن یک تشخیص مرگبار از راه آمد.
نویسنده که در قسمتی از این کتاب به زندگی خود بعد از مرگ همسر رمان نویسش، فکر می کند، نوشته است: من زنده ام. همسرم، پل آستر، مرده است. او ۳۰ آوریل ۲۰۲۴، ساعت ۶: ۵۸ پس از ظهر، اینجا در خانه مان در بروکلین، همان جایی که حال این کلمات را می نویسم، دار فانی را وداع گفت. در ژانویه ۲۰۲۳، توده ای نه چندان کوچک ازسرطان ریه در او تشخیص داده شد. اما قبل از آن، در اوایل نوامبر ۲۰۲۲، پل در اورژانس بیمارستان، سی تی اسکن انجام داده و رادیولوژیست توده ای را در ریه راست او مشاهده کرده بود که این احتمال را می داد که او به سرطان مبتلا شده باشد.
هاستوت نوشته: همه ما می میریم، اما فقط تعدادی از ما می دانیم که زندگی ما می تواند به زودی به اتمام برسد. بااینکه بارها به این فکر کرده بودم که زندگی بدون پل چه معنایی خواهد داشت، اما بعد بیشتر آغاز به تصور آن کردم. تصور می کردم که تنها در خانه قدم می زنم. تصور می کردم که سوگوار هستم و به دخترمان، سوفی، گفتم اگر پدرت بمیرد، هر روزم مرگ خواهد بود.
چیزی که تصور نمی کردم این بود که پس از مرگ پل، زمان به طرز غیرقابل تشخیصی مختل شود. چیزی یادم می آید و بعد فراموش می کنم امروز چه روزی است. یادم می آید که ماه می است و بعد فراموش می کنم. ساعت ها جلو می روند، اما دقایق اغلب به کندی حرکت می کنند. می خواهم بدنم در تقویم و ساعت، نشانگرهای قابل اعتماد زمان، هرچند در نهایت خیالی، ریشه بدواند، اما از ضربان منظم آنها سر در نمی آورم. می ترسم اگر مدام تاریخ، روز و ساعت را بررسی نکنم، جهت یابی ام را از دست بدهم، روی پله ها تلو تلو بخورم و بیفتم یا معلق بمانم.
همسر آستر در ادامه می نویسد: تنفسم مشکل دارد. قلبم خیلی تند می زند، نه همیشه، و پشت سر هم. بین دنده هایم درد دارم، گاهی اوقات شدید. گردن و سرم درد می کند. اعصابم وزوز می کند و گاهی جریان برق در امتداد بدنم بالا و پایین می رود. با قرص می خوابم.
یک کاغذ یا چیزی را که نیاز دارم برمی دارم و سپس چیز دیگری را می بینم که مرا صدا می زند. آن چیز اول را زمین می گذارم و ساعت ها بعد آنرا می بینم، قربانی بی جان یک حرکت ناتمام... انبوهی از نامه ها و کارت های تسلیت باز نشده روی میز قرمز اتاق غذاخوری افتاده است. نمی توانم آنها را باز کنم. امروز نه. منتظر خواهم ماند. شاید فردا. فردا می آید. نامه ها را باز می کنم، اما هیچگاه نمی فهمم چه می خوانم. پیام های کوتاه و مهربانانه بهترین آنها هستند. همین طور نامه های طولانی و دست نویس صفحات زیادی از اشخاصی که نمی شناسم در بینشان هست. پل حتما به صورتی به آنها تعلق داشت، اما دقیقا چگونه، نمی توانم بفهمم.
در مواجهه با اولین روزهای این فقدان چنین آمده است: در روزهایی که فورا بعد از مراسم خاکسپاری جنازه کوچک پل در کنار قبر، در 3 می در گورستان گرین وود، از طریق رسیدند، وسواسی برای مرتب کردن، دور ریختن و سابیدن به سراغم آمد. وقتی مضطرب یا آشفته هستم، به نظافت خانه روی می آورم. دنیای کوچک خودم را مرتب و درخشان می کنم. با خلاص شدن از شر گرد و غبار، کمی کنترل روی این دنیا دارم. قرار نبود یکی از آن بیوه هایی باشم که لباس های شوهرش را ماه ها یا حتی سال ها در کمد می گذارد. یک مرده به پیراهن، کلید، خمیر ریش نیازی ندارد. یک مرده نمی تواند بیمار باشد. او قرص نمی خورد.
وی می نویسد: از عزم راسخی که برای حمله به اتاق مطالعه پل داشتم، شگفت زده ام. او بیشتر روزهایش را از بامداد تا پس از ظهر در اتاق کوچکی در پشت خانه مان نزدیک باغ به نوشتن می گذراند. حدس می زنم حداقل ۱۵۰ خودکار روی میز پل وجود داشت. او تعدادی نوار ماشین تحریر برای المپیای دستی اش داشت که برای چندین عمر طولانی دیگر کافی بود. تعدادی پاک کن کهنه و ۳۵ دفترچه یادداشت، از آن نوع دفترچه هایی که کاغذشان شطرنجی است، داشت. پیش از این که دست نوشته هایش را روی المپیا تایپ نماید، تمام کتاب هایش را دستی در آن دفترچه ها می نوشت.
هاستوت نوشته: ما مزاحم فضای کاری یکدیگر نمی شدیم. آنها مقدس بودند. او هیچگاه به میز من دست نزد. من هیچگاه به میز او دست نزدم. من نمی دانستم که او این همه خودکار، نوار ماشین تحریر و دفترچه یادداشت دارد. او همیشه حداقل یک، اغلب دو یا سه خودکار در جیب جلوی شلوار جینش داشت. اگر تأثر احساسی بین لطافت خفیف و درد باشد، همان تأثری بود که من وقتی خودکارها را دیدم و همه نوارها را کشف کردم، احساس کردم. خودکار هنوز همه جا برای فروش پیدا می شود، اما نوارهای ماشین تحریر به سادگی پیدا نمی شوند، و انگار پل خودش را برای ناپدید شدن احتمالی آنها، نه فقط از شهر نیویورک، بلکه از روی زمین، آماده کرده بود!
من عاشق صدای کوبه ای بودم که ماشین تحریرش وقتی روی آن می کوبید، ایجاد می کرد، سریع، بعد کمی کند و باردیگر سریع... او می گفت مقاومت کلیدها در مقابل انگشتانم را دوست دارم. پل با این ابزارها زمان را ثبت می کرد. در عادات نوشتاری اش، مرد جوان بازهم در مرد سالخورده زنده بود.
ماشین تحریر حالا هم درست مثل قبل روی میزش است، چیزی خاموش که حالا جایگاهش را در مراسم نوشتن از دست داده است. عادت ها، روال ها، مراسم ها از تکرار معنا می سازند و این تکرارها می توانند بعنوان دژی در مقابل اضطراب عمل کنند. پل تکان نمی خورد، ناخن هایش را نمی جوید و هیچگاه بشکل قابل مشاهده ای بی قرار نبود، اما اضطراب زندگی اش را رنگ آمیزی می کرد. ما ساعت ها زودتر به فرودگاه رسیدیم، منبع خیلی از شوخی های خانوادگی. او نسبت به اشیایی که آنها امتداد بدن خود می دانست، حس مالکیت داشت: خودکارها، و همین طور کلیدهای خانه اش، دفترچه یادداشت کوچکش که هر سال از چارینگ کراس سفارش می دادم، و کیف پولش - که هر سه را در جیب جلوی سمت راست لباسش نگه می داشت. این اشیا نباید توسط هیچ کس دیگری لمس می شدند. وقتی در بیمارستان بود و از هذیان رنج می برد، کلیدها، کتاب و کیف پول در یک کیسه پلاستیکی در کشویی کنار تختش قرار داشتند، اما دیگر آنها را همراه خود نداشت. وقتی در تخت غریبه به هوش می آمد و آنها را پیدا نمی کرد، با من یا دامادمان، اسپنسر، تماس می گرفت. او قرار ملاقات هایی را که باید یادش می ماند، یادداشت کرده بود. پولی نداشت. چگونه می توانست تاکسی بگیرد؟ چگونه می توانست به خانه برگردد؟
مرد نمی توانست به تنهایی از رختخوابش بلند شود.
سورن کیرکگور در کتاب «مفهوم اضطراب» می نویسد: «موضوع اضطراب «نیستی» است و نیستی یک «موضوع» نیست.» این فیلسوف می گوید اضطراب مانند نگاه کردن به درون یک مغاک است. پل در آخرین سال زندگی اش بارها از این کلمه برای مرگ بهره برد و اظهار داشته بود: مدت زیادی را صرف نگاه کردن به درون مغاک کرده ام.
شجاعت پل هنگام نگاه کردن به درون مغاک مرا شگفت زده کرد.
خانه چهار طبقه در بروکلین که من و پاول 30 سال در آن زندگی کردیم و دخترمان، سوفی، در آن بزرگ شد و دانیل، پسر پل، وقتی پیش مادرش نبود، با ما آنجا بود، یک شبه خیلی بزرگ شد. ما دو نفر مدت زیادی بدون فرزند در این فضا زندگی می کردیم و خانه جادار به نظر می رسید، اما نه خیلی بزرگ.
دیگر انتظار ندارم که او وارد اتاق شود. می دانم که نمی توانم او را احضار کنم، هرچند که دوست دارم.
سال ۱۹۸۱ وقتی زندگی مشترکمان را شروع کردیم، دو طبقه بالای خانه ای در پلاک ۱۸ خیابان تامپکینز در کابل هیل، بروکلین را اجاره کردیم. آن زمان جز کتاب هایمان چیز زیادی نداشتیم. کتاب هایی را که هر دو داشتیم و تعدادشان زیاد بود، به دیگران دادیم و یادم می آید که با خودم فکر می کردم: یعنی واقعا با هم می مانیم.
سوفی حال در خانه خودش، در محله دیگری در بروکلین، همراه همسرش، اسپنسر، و نوزادشان، مایلز، که درست روز سال نو ۲۰۲۴ به دنیا آمد، زندگی می کند.
پل عاشق کتابخانه طبقه سوم خانه بود. گفته بود می خواهم در کتابخانه بمیرم. مدت ها پیش از رسیدن تخت بیمارستان و خیلی پیش از این که بفهمیم سرطان برگشته است، به من گفت تصور می کنم یک تخت بیمارستان اینجا گذاشته ام. او می دانست که می خواهد در آن اتاق پر از نور بمیرد. با نزدیک شدن به مرگ، نور برایش مهم تر و مهم تر شد.
من لبه تخت خودم می خوابم و تا حالا هیچگاه سمت او را اشغال نکرده ام. وقتی بیدار می شوم، انتظار ندارم او کنارم باشد. انتظار ندارم که وارد اتاق شود. می دانم که نمی توانم او را، آنطور که دوست دارم، احضار کنم. مدت زیادی است که از مرگ قریب الوقوع او می ترسم.
آخرین بار ۲۸ آوریل، دو شب پیش از مرگش، با هم روی آن تخت خوابیدیم. اسپنسر کمک کرد و پل را به اتاق آورد و به من کمک کرد تا او را روی تخت بگذارم. با هم صحبت کردیم. او می خواست که من زنده بمانم، عمر طولانی داشته باشم، بیشتر بنویسم. آن شب چندین بار از خواب بیدار شدم و دستم را به سمتش دراز کردم تا مطمئن شوم که نفس می کشد. من قبلاً این کار را با سوفی وقتی نوزاد بود انجام می دادم. سوفی الان این کار را با مایلز انجام می دهد و او را چک می کند. فقط می خواهم باردیگر بشنوم که او نفس می کشد.
کی بود که پل گفت همه چیز سریعتر از آن چه فکر می کرد پیش می رود؟ شاید یک هفته گذشته از رفتنش.
قبلا فکر می کرد زمان بیشتری دارد. معتقد بود ماه ها فرصت دارد. من مطمئن بودم که این طور نیست، اما چیزی نگفتم. هیچ کس نمی تواند با اطمینان بداند که یک فرد چقدر باید زندگی کند. چرا باید یک حدس را به زبان بیاورم؟ در ماه مارس، پل آغاز به نوشتن کتابی کوچک به نام «نامه هایی به مایلز» کرد. 35 صفحه ای که نوشت، بیشتر به داستان هایی در رابطه با والدین مایلز اختصاص دارد. او قرار بود داستان هایی در رابطه با ما دو نفر و دیگر اعضاء خانواده تعریف کند تا برای نوه اش بماند، اما دقیقا نمی دانم نامه ها قرار بود چه شکلی داشته باشند.
او آخرین نامه را اوایل آوریل ۲۰۲۴ به نوه اش نوشت.
خانه، تخت، و همه وجودم حالا بی مفهوم شده اند. این خانه، خانه فریاد زدن های ما از یک طبقه به طبقه دیگر بود؛ خانه خواندن دست نوشته های یکدیگر با صدای بلند روی صندلی های سبز اتاق نشیمن؛ خانه نشستن در باغ، خانه اشاره کردن من به لاله های تازه شکفته شده یا به گل های رز در اوج شکوفایی در باغ، چون می ترسم که او فراموش کند آنها را تماشا کند و «آن» را از دست بدهد. گل های رز حال بدون او شکوفا می شوند. این خانه گفتن های کوتاه و بلند ما، بحث ها و اظهار عشق های ما، خانه رنج ما از وقایعی است که نمی توانستیم جلوی آنها را بگیریم یا کنترل شان نماییم. رعد و برق می زند. باردیگر می زند. این خانه گفتگوی طولانی و مداوم در رابطه با چیزهای کوچک و بزرگ است، گفتن هایی که دیگر پایان یافته است.
وقتی زندگی سخت می شود
سیری هاستوت در رابطه با آن چه منجر به هجوم بیماری به همسرش شد، نوشته است:
از همان ابتدا، پزشکان اعتراف کردند که پرونده پل «دشوار» است. یک «هیئت تومورشناسی» برای ارزیابی وضعیت او تشکیل جلسه داد. به جز سابقه سیگار کشیدنش، پزشکان هیچگاه چیزی از داستان زندگی او نپرسیدند. من مطمئنم که آنها نمی دانستند او سال پیش از شروع تب چه رنجی کشیده است. با توجه به این واقعیت که سیستم ایمنی بدن، که مرتب سلول های سرطانی را از بین می برد، به استرس خیلی حساس است، مدل زیست پزشکی استاندارد آمریکا این داستانها را نادیده می گیرد.
پل به من گفت، پس از همه چیزهای وحشتناکی که از سر گذرانده ایم، اگر از سرطان بمیرم، خیلی بد است. برای پل، داستان بد، داستانی قابل پیشبینی بود. سازوکار طرح داستانی که انتظار متعارف را برآورده کند و شنونده یا خواننده را غافلگیر نکند برای او جذاب نبود و او نمی خواست داستان خودش در این دسته کسل کننده قرار بگیرد.
حقیقت این است که من در رابطه با «مشکلات پیشین»، آن چه پل آنرا چیزهای وحشتناک نامید، سکوت می کنم. حتی در رابطه با آن چه توسط رسانه های بی شماری در چارچوب خبرهای دهشتناک در سراسر دنیا انتشار یافته، سکوت می کنم چون برای من حدودا غیرقابل توصیف است. نوه ۱۰ ماهه پل، نوه ناتنی من، روبی استر، یکم نوامبر ۲۰۲۱ دارفانی را وداع گفت. 6 ماه بعد، وقتی پزشک قانونی علت مرگ او را هروئین و فنتانیل تشخیص داد، پسر پل، پسر ناتنی من، دنیل، که هنگام مرگ روبی تنها بود، دستگیر و به قتل غیرعمد، قتل غیرعمد جنایی و به خطر انداختن رفاه کودک متهم شد. او به زندان ریکرز فرستاده شد، با قرار وثیقه آزاد شد و چند ساعت بعد به سبب مصرف بیش از اندازه هروئین و فنتانیل دارفانی را وداع گفت. او ۲۶ آوریل ۲۰۲۲ درگذشت، در صورتیکه ۴۴ سال داشت. نوشتن در رابطه با پل بدون نوشتن در رابطه با دنیل غیر ممکن است، اما این داستان شامل افراد دیگری در زندگی دنیل هم می شود که از او مراقبت می کردند و دیدگاه ها و غم و اندوه خویش را داشتند.
نه پل و نه من تا روز دستگیری دنیل نمی دانستیم که روبی چه طور مرده است. پل از مرگ نوه اش دلشکسته و از سهل انگاری دنیل خشمگین بود. توجه رسانه ها، که تعدادی از آنها بی رحمانه و مملو از حدس های بی اساس، کنایه و دروغ های آشکار بود، زخم را بدتر کرد.
در ماه فوریه، پل جایی را که نامه های شخصی، همچون نامه های زیادی از دنیل خطاب به «بابا و سیری» و نامه های دیگری خطاب به «بابا» را در آن نگهداری می کرد، به من نشان داد. پل اظهار داشت: «می خواهم داستان روایت شود. نامه ها و نوشته های شخصی را میتوان سال ها از چشمان کنجکاو پنهان کرد، اما سال ها ابدی نیستند». آرزوی پل این بود که هیچ چیز نابود نشود. من هیچ کاغذی را نخواهم سوزاند.
همانطور که به پل گفتم، تومور درخت نیست. تعیین تاریخ شروع آن ممکن نیست و با وجود سابقه طولانی که سرطان را به احساسات و فقدان مرتبط می کند و مقاله های پزشکی اخیر زیادی که به این موضوع می پردازند، مطالعات متناقض هستند و هیچ اجماع علمی در مورد این مورد وجود ندارد. در عین حال، توافق وجود دارد که عوامل استرس زا از انواع مختلف بر سیستم ایمنی بدن تأثیر می گذارند و تومورهای بدخیم به رشد خود ادامه می دهند برای اینکه سیستم ایمنی بدن قادر به تشخیص آنها نیست.
من هیچگاه نخواهم دانست که اتفاقات وحشتناک زندگی چه نقشی در سرطان پل داشتند. می توانم با اطمینان شهادت دهم که هر دوی ما سال ها رنج کشیدیم و این برای پل بدتر بود برای اینکه دنیل فرزند خودش بود و او با امید بیشتری نسبت به من زندگی کرده بود. پل امیدوار بود که زندگی برای دنیل بهتر شود. امید او به خاطر دروغ ها، دزدی ها و خیانت های دنیل کمرنگ شده بود، اما با این وجود امیدوار بود. پس از اینکه فهمید روبی چگونه مرده است، آن امید خاموش شد.
وقتی پل مرد، داستان بد به حقیقت پیوست.
هاستوت نوشته: اما من زندگینامه در لبه پرتگاه را نمی نویسم. این کتاب در رابطه با من و پل است، و من از روی نیاز برای آوردن چیزی از آن مرد روی صفحه است که می نویسم.
پل ۴۶ روز است که مرده است. آیا چنین چیزی ممکن است؟ آن روزها کجا هستند؟ پنجشنبه، به درمانگر جدیدم گفتم که تلاش می کنم زمان را نگه دارم اما شکست می خورم. و در عین حال، همانطور که می نویسم، یک کلمه از پی کلمه دیگر می آید. این توالی در سر و انگشتانم است، یک راه رفتن کلامی، انگار پاهایم به آسفالت برخورد می کنند اما در هوا هم می چرخند.
۲۷ آوریل، پل اظهار داشت که می خواهد بعنوان یک روح برگردد. حالا من داستان های ارواح را تعریف می کنم.
نامه هایی که او نوشته هم خود ارواح هستند. و این نامه ای از پل استر به نوه اش، مایلز است:
مایلز عزیز!
معلوم شد که کمتر از آن چه فکر می کردم وقت دارم. من در ۲ نوامبر (۲۰۲۳) پرتودرمانی سرطان ریه را تمام کردم و بعد از دو ماه انتظار اجباری، در ۴ ژانویه (تنها چند روز بعد از تولد تو) سی تی اسکن شدم که خبر دلگرم کننده ای بر مبنای مؤثر بودن پرتودرمانی و عقب نشینی سرطانم را می داد. قسمتی از وجودم امیدوار شد که اگر اسکن بعدی (آوریل) و اسکن بعدی (ژوئیه) بازهم پیشرفت را نشان دهند، ممکنست یک سال دیگر زنده بمانم. هفته قبل، اسکن دوم را انجام دادم و بر خلاف انتظار، نشان داد که سرطان از ریه راستم به ریه چپم و سایر قسمت های بدنم گسترش یافته است. هیچ درمانی، هیچ بهبودی، هیچ چیز جز قطعیت مرگ در عرض چند ماه وجود نخواهد داشت. چند ماه مشخص نمی باشد، اما این که یک یا دو یا چهار یا پنج ماه باشد، هدف من این است که آنها را اینجا در خانه، در کتابخانه آفتاب گیر طبقه سوم، زندگی کنم. مادربزرگت درحال ترتیب دادن مراقبت های خانگی است، به این معنا که من مجبور نخواهم بود از تحقیر مردن زیر نور لامپ های فلورسنت یک اتاق بیمارستان با دیوارهای سبز و تاریک رنج ببرم. من اینجا زیر نور آفتاب خواهم بود، در صورتیکه پدر و مادرت و سیری عزیزم مرا احاطه کرده اند. در صورت ضرورت مورفین تجویز خواهد شد. اگر حق انتخاب داشتم، ترجیح می دادم درحال گفتن یک جوک بمیرم.
مایلز عزیز، همچون پشیمانی های فراوان من در مورد این رفتنِ ناگهانی، این است که تو بدون هیچ خاطره آگاهانه ای از من، زندگی ات را سپری خواهی کرد. حداقل تا هفته پیش، تصور می کردم که می توانم به میزان کافی برایت نامه بنویسم تا یک کتاب کوتاه، چیزی حدود ۱۰۰ یا ۲۰۰ صفحه، پر شود، ولی اکنون می فهمم که آن رویا چقدر احمقانه بود. هیچ کتابی، هیچ نامه ای در مورد اجدادت (چه داستان هایی که قصد داشتم تعریف کنم!) وجود نخواهد داشت، هیچ تأملی در مورد صحنه معاصر آمریکا و انتخابات ملی پر تنشی که پاییز با آن رو به رو خواهیم شد، وجود نخواهد داشت. امید کمی دارم که در ماه نوامبر زنده باشم، و ازاین رو هیچگاه نخواهم دانست که آیا جمهوری مرده است یا هنوز نفس می کشد[اشاره به روی کار آمدن ترامپ]. شاید به دستگاه تنفس مصنوعی وصل باشم، اما هنوز نفس بکشم. با این حال، قول می دهم تا جایی که می توانم به بهترین شکل ممکن ادامه دهم و ببینم آیا می توانم پیش از این که خیلی ضعیف شوم و نتوانم ادامه دهم، چند چیز دیگر بنویسم یا نه.
پدربزرگت
این مطالب گزیده ای ویرایش شده از «داستان های ارواح: خاطرات سیری هاستوت» است که توسط انتشارات اسکپتر از ۵ می به قیمت ۲۲ پوند انتشار یافته است. به اجمال، سورن کیرکگور در کتاب مفهوم اضطراب می نویسد: موضوع اضطراب نیستی است و نیستی یک موضوع نیست. با نزدیک شدن به مرگ، نور برایش مهم تر و مهم تر شد. و با این حال، همانطور که می نویسم، یک کلمه از پی کلمه دیگر می آید.
منبع: mahfel110.ir
این مطلب محفل را می پسندید؟
1
0
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب